تبليغاتX
دهکده عشاق
دهکده عشاق
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
آفتاب فقر

آفتاب فقر چون بر من بتافت

هر دو عالم هم ز يک روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب

من بماندم باز شد آبی به آب
هر چه گاهی بردم و گه باختم

حجله در آب سياه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند

سايه ماندم، ذره ‌ای پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز

می ‌نيابم اين زمان آن قطره باز
گر چه گم گشتن نه كار هر كسی ‌ست

در فنا گم گشتم و چون من بسی ‌ست
كيست در عالم ز ماهی تا به ماه

كاو نخواهد گشت گم اين جايگاه.

|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:43 |

کاش می دانستی

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند، برای جاری ساختن

سخن ها دارند، برای گفتن

غزل ها دارند، برای از تو سرودن و

عشق ها دارند، برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوست دارم و دوست دارم

کاش می دانستی...

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 17:40 |

بی تو

بی تو از داغ و درد لبريزم

سخت افسرده ام، غم انگيزم

اندكی آنطرف تر از هيچم

وای من، من چقدر ناچيزم

بی تو خاكسترم، ولی با تو...

دشت آيش خورم، غزل خيزم

تو، شكوفاترين درخت بهار

من،‌ عقيم از شكوفه، پاييزم

از چه سمت است كوچه باران؟

تا چراغ غزل بیاويزم

مهربانم، بگير دستم را

دوست دارم دوباره برخيزم.

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 17:34 |

چقدر قشنگه

چقدر قشنگه

چقدر قشنگه که آدم بره توی بارون و برف و با... عاشقی خيلی قشنگه.

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 0:7 |

گفتی و گفتم

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا
می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون
گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد
مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در
چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می
کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران
باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که
ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را
گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای
خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 23:39 |

برای تو می نويسم

برای تو برای تو می نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.

تويی که تصور حضورت سينه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کوير قلبم از تو برای تو می نويسم.

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعری می سرودم آنگاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزيدم.

ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شايد جاده ای دور هنوز بوی خوب پيراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 21:11 |

لیلی و مجنون

بیا تا لیلی و مجنون شویم، افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم

اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من

 سلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دل

پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من

مگو دیوانه کو، زنجیره گیسورا ز هم وا کن

دل دیوانه، دیوانمه، دیوانه اش با من

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد

تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان

 تو پیمان بشکنی، نشکستن پیمانه اش با من.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 0:6 |

دل نشکستيم

آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 0:2 |

شوخی کاغذی

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند.

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 23:32 |

دلم برات تنگ شده

اینو قلباْ می گم. دلم برات خیلی تنگ شده. دوست دارم همه اینها یک خواب باشه. دوست دارم دوباره مثل قدیم٬ با هم باشیم. دوست دارم ببینمت. پس کی از این خواب طولانی بلند می شم. دل تنگتم وحشتناک. ولی...

دلم برات تنگ شده

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:12 |

ولنتاین 3

بازم اومدم بگم ولنتاین مبارک. وقتی آدم کسی رو نداره که بهش تبریک بگه اینجوری می شه. راستی برای شما سه نفر٬ سه تا سکه خریدم و دیدمتون بهتون میدم. درسته که امسال زیاد خوب نبود٬ ولی به رسم عادت همیشگی براتون سکه گرفتم. راستش می خواستم سیم کارت بگیرم. ولی دیدم تازه بهتون سیم کارت دادم و باید یه هدیه جدید بدم. به یکی از بچه ها زنگ زدم گفتم سکه ها رو بیاره. نمی دونم کی میبینمتون. ولی خوب... اگه با هم رفتین بیرون... به یاد منم باشید. فقط... ولنتاین بهتون خوش بگذره. برای همتون از راه دور بوس می فرستم و گل.

ولنتاين 3

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 22:51 |

عشق يعنی...

عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون كندن بدست
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمم يک نماز
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 20:48 |

روزی که دلم گرفت

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا می کنند،
که ستاره ها، شب را برایم روشن خواهند کرد
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکی ها،
و من تنها نیستم...

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 20:47 |

به بهانه ولنتاين

کاش هرگز نمی ديدمت تا امروز غم نديدنت رابخورم

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوی

ديدن يک لحظه فقط يک لحظه

از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمی شد

تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

خود نگويم "آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم".

به بهانه ولنتاين

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 16:33 |

ولنتاین 2

ولنتاين 2

بازم ولنتاين مبارک. بازم خوش بگذره. من که تنها هستم. اميدوارم به همه خوش بگذره.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 14:30 |

ولنتاین 1

ولنتاين 1

ولنتاين مبارک. خوش بگذره.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 14:25 |

ولنتاین مبارک

دوست داشتنی ترین موضوع در دنیا عشق و دوست داشتن است. زيباترين عنصری که خداوند در وجود هر انسانی قرار داده است، عنصری نيست جز عشق و دوست داشتن. روز عشق بر عشاق مبارک. ولنتاین مبارک.

ولنتاين مبارک

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 14:21 |

قالب جدید

سلام دوستان. ولنتاین نزدیکه. این قالب رو هم به خاطر ولنتاین گذاشتم. دو روز دیگه٬ یعنی پنج شنبه ولنتاینه. روز عشاق. روزی که من خیلی دوسش دارم ولی... . خوب بالاخره منم باید کنار بیام. امیدوارم همه شما دوستان و همه عاشقان واقعی٬ پنج شنبه خوبی رو داشته باشن و خوش بگذره. دعا کنید سال دیگه برای من خوب باشه. عشق خیلی قشنگه.

قالب جديد

|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 22:10 |

زمونه

مردان هرزه، دختركان بدن فروش

زنهای مـرد گونه و مردان مانتو پوش

اين هر دو با همند و ميعادگاهشان

آبشخور تباهی و گنداب عيش و نوش

دلال شهوتند و هوس عرضه می كنند

بی ترس از مواخذه، سرگرم جنب و جوش

در پرسه مدام به دنبال لذتند

يک لذت كپی شده از لذت وحوش

تصويرهايشان همه قلابی است و نيست

چيزی بجز گريم و قلمكاری و روتوش

ديدی اگر كه كشتی عصمت به گل نشست

دريای غيرت است که افتاده از خروش

در اين فضای بسته، محال اسـت بشنوی

در آسمان شهر، صدای پر سروش

وقتی كه عقل مصلحت انديش ناصحان

ترجيح می دهد كه بماند زبان خموش

اصـلاً عجيب نيست كه هر لحظه می رسد

تبليغ هتک حرمت نسل بشر به گوش.

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 16:43 |

سروناز

ای سرو ناز گوشه صحرا چه می کنی؟

بی کس، غریب، یکه و تنها چه می کنی؟

باغت کجاست؟ آب روان کو، شکوفه کو؟

اینک کنار صخره صمّا چه می کنی؟

بالیده ای مدام به گلزار و سبزه زار

زانو زده به خاک تو اینجا چه می کنی؟

بعد از نوای بلبل و غوغای فاخته

با نعره های بوم بدآوا چه می کنی؟

در انتظار نم نم باران نشسته ای

باران اگر نبارد آیا چه می کنی؟

یاران همه روانه دیر فنا شدند

ای بی وفا تو میل بقا را چه می کنی؟

امروز از جور فلک ایمنی ولیک

ای دوست با تطاول فردا چه می کنی؟

گفتم از این مقوله کتابی به سروناز

آهی کشید و گفت با ما چه می کنی؟

ما آن بلاکش به جفا صبر کرده ایم

ای بی هنر، تو عیب شکیبا چه می کنی؟

از عشق باغبان سر پا ایستاده ایم

دل مرده را بگوی که غوغا چه می کنی؟

عاشق نئی، صلای محبت چه می زنی

مجنون نئی، به منزل لیلا چه می کنی؟

ترسان اگر ز موج حوادث خدا کنی

ای ناخدا میانه دریا چه می کنی؟

چون پشه ز حمله بادی بدر روی

آهنگ آشیانه عنقا چه می کنی؟

در خاک عشق ریشه پنهان دوانده ایم

ای تندباد، زحمت بی جا چه می کنی؟

ماییم و پایدارایی و آیین دوستی

ای مدعی تو نیز بگو تا چه می کنی؟

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 16:29 |

خيابان خوابها

باز بوی باورم خاکستريست

واژه های دفترم خاکستريست

پيش از اينها حال ديگر داشتم

هرچه می گفتند باور داشتم

باز هم بحث عقيل و مرتضی است

آهن تفتيده مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بيت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نيستی

آگه از سر شقايق نيستی

غرق در دريا شدن کار تو نيست

شيعه مولا شدن کار تو نيست

بين جمع ايستاده بر نماز

ابن مجلم ها فراوانند باز

دست ها را باز در شب های سرد

ها کنيد ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خيابان خواب ها

می رسد ته مانده بشقاب ها

سر به لاک خويش برديم، ای دريغ

نان به نرخ روز خورديم، ای دريغ

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

سود در بازار اين الوقتهاست

گير خواهد کرد روزی، روزيت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم وليکن بشنود

نکته ها را مو به مو ديوارها.

(خليل جوادی)

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:56 |

شعرهای وبلاگ

خيلی از بچه ها که برام نظر گذاشتن، توی قسمت نظرها، اظهار لطف می کردن و مثلاً می نوشتن: شعرهايی که توی وبلاگ می گذاری خيلی قشنگه. اين شعرها مال خودت و خودت اونا رو می گی يا نه؟ لازم است در اينجا مطلبی رو عنوان کنم. دوستان عزيز من ممنون از لطفی که به من داريد ولی خير اشعار مال من نيست. بخشی از اشعار متعلق به يکی از دوستانم به اسم پريسا هست که از اين به بعد شعرهای اون رو به اسم خودش می گذارم و بقيه اشعار رو دوستانم به من می دهند تا در وبلاگ بگذارم. راستش من اصلاً طبع شعر گفتن ندارم. اما در بعضی مواقع، البته به گفته دوستانم، قلم خوبی دارم و مطالب جالبی رو می نويسم. من طبع شهر گفتن ندارم اما شعر گفتن رو دوست دارم و از شعر خوشم می آيد. هم اشعار قديمی رو دوست دارم و هم شعر نو و سعی می کنم تا آنجا که وقت به من اجازه بدهد، شعر بخونم. البته علاقه زيادی به شعر گفتن دارم اما نه وقت به من اجازه اين کار رو ميده و نه مشغله فکری. در اينجا باز هم از دوستانی که به من اظهار لطف داشتن، تشکر فراوان دارم.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 16:54 |

پس از مدتها

روز پنج شنبه بعد از مدتها با بچه های گروه رفتيم دربند. حدوداً سه هفته ای می شد که يا به خاطر امتحانات بيرون نمی رفتيم يا اينکه به خاطر گرفتاری های کاری، من نبودم. روز پنج شنبه بالاخره رفتيم و خيلی هم خوش گذشت. چون اولاً همه بچه ها بودند، دوماً از ساعت 3 تا ساعت 7 توی پاتوق خودمون بوديم و سوماً اون روز فريبرز و سپيده رو بعد از مدتها ديدم. اول که فريبرز رو ديدم، ماچ و بوسه که بی معرفت تو کجايی. خبری ازت نيست. فريبرز توی عسلويه کار می کنه و دير به دير تهران می آيد. در کل روز پنج شنبه به غير از حاشيه هاش، خيلی به من خوش گذشت.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 16:50 |

تولد مادرم

ديروز تولد مادرم بود و البته سنش را نگويم بهتر است. چونکه ممکنه بعداً شاکی بشه. در اينجا تولد ايشان را تبريک می گويم و آرزوی عمری پر برکت و با عزت از خداوند منان برای وی خواستارم. مادر عزيزم تولدت مبارک.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 16:48 |

انتخابات مجلس هشتم

اين روزها انتخابات مجلس هشتم را در پيش داريم. البته چند نکته درباره انتخابات مجلس لازم به ذکر است. به ياد دارم هر وقت صحبت از انتخابات مجلس بود و صحبت از نمايندگی، اولين موضوع که در ذهن آدمی ظاهر می شد، حضور چهره های شناخته شده سياسی کشور، برای اين امر مهم بود. در دوره های قبل شاهد بوديم که چه چهره ها و افرادی برای انتخابات نام نويسی می کردند. خوب مشخص بود برای چه اين موضوع اتفاق می افتاد. چرا که مجلس جايگاهی بسيار بالا و رفيع دارد و به جرأت می توان گفت: صندلی مجلس جايی برای تکيه زدن هرکس و ناکسی نيست. در مجلس بايد افرادی قرار بگيرند که اولاً؛ با مشکلات مردم آشنا باشند و از بدنه مردم باشند، دوماً؛ شناخت و برش کافی در سياست داشته باشند. دو هفته پيش بود که به من خبر دادند خيلی از افراد شناخته شده سياسی برای انتخابات نام نويسی نکرده اند و در مقابل افرادی که هيچ جايگاهی در سياست ندارند، در ستاد انتخابات وزارت کشور، اولين نفرات صف نام نويسی بوده اند. برای مثال آقايان؛ داريوش ارجمند، علی دهکردی، داريوش کاردان، احمد نجفی، سيف الله داد و علی رضا سجادپور از دنيای سينما و تلوزيون، آقايان؛ حسام الدين سراج، عبدالحسين مختاباد، محمد رضا سرشار، مجتبی مشيری و مجتبی رحماندوست از از دنيای فرهنگ، هنر و خوانندگی و آقايان؛ محمد مايلی کهن و غلامرضا محمّدی نيز از دنيای ورزش وارد اين عرصه شده اند. هر کدام از اين آقايان هم شعار مخصوص خود را می دهند. برای مثال آقای مايلی کهن می گويد: "پس از اينکه رأی آوردم و وارد مجلس شدم، می خواهم طرح استيضاح آقای علی آبادی، رئيس سازمان تربيت بدنی را به مجلس ببرم و از حقوق مردم دفاع کنم." حالا يکی نيست به ايشان بگويد: مجلس که جای بچه بازی و تصفيه حساب های شخصی نيست. اين آقا خيلی دست و پا زد ولی به عنوان سر مربی تيم ملی انتخاب نشد، حالا دلش پره می خواهد توی مجلس تلافی کند. ظاهراً از قانون هم خبر ندارد که نمايندگان مجلس حق انتخاب، استيضاح و برکناری معاون رئيس جمهور را ندارند و فقط می توانند از وی به خاطر عملکردش توضيح بخواهند. لازم است در اينجا موضوعی را يادآور شوم که سمت آقای علی آبادی، معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان تربيت بدنی است. از اين حرف آقای مايلی کهن، می توان چهار برداشت داشت. اول اينکه؛ ايشان فکر کرده سازمان تربيت بدنی يک وزارتخانه است و آقای علی آبادی يک وزير. در اصل اسم اين ارگان، از سازمان تربيت بدنی به وزارت تربيت بدنی تغيير کرده که به راحتی می توان سکان دار آن را استيضاح کرد و يا طرحش را به مجلس برد. دوم اينکه؛ ايشان از اسم اين ارگان و سمت سکان دار آن اطلاع کافی دارند. فقط می خواهند بر خلاف قانون، معاون رئيس جمهور را استيضاح کنند که اين نيز يک سنت شکنی در طول اين 30 سال است و عملاً شدنی نيست. چرا که خلاف قانون است. سوم اينکه؛ ايشان می خواهند، طرح تبديل سازمان تربيت بدنی به وزارت تربيت بدنی را به مجلس ببرند و پس از اینکه طرح تغییر به تصویب رسید٬ تازه بروند سراغ طرح استیضاح٬ که اين امر نيز نيازمند زمان بسيار زياد و کار دقيق کارشناسی است و به دوره نمايندگی آقای مايلی کهن و رياست آقای علی آبادی قد نمی دهد و چهارم اينکه؛ ايشان قصد دارند با اين دست شعارها، عوام فريبی کرده و رأی جمع کنند. البته با کمی تأمل و تفکر، می توان حدس زد که کدام گزينه درست است و اين آقا چه هدفی را دنبال می کند. حالا شعارهای اهالی فرهنگ و هنر و سينما بماند. البته تصور اينکه بعضی ها روی صندلی های يشمی بهارستان تکيه بزنند، بسيار خنده دار است. مثلاً آقای احمد نجفی با آن خنده های خيلی زيبايش که باعث می شود، آدم تا معده او را ببيند که پر است يا خالی و يا آقای داريوش ارجمند با آن موهای فرفری و از پشت بسته اش، بروند بهارستان تا نمايندگان اين ملت باشند و در مسائل مهم مملکت تصميم گيری کنند. البته اگر اين آقايان پايشان به بهارستان باز شود، جای بنيامين، برو بچه های گروه Ice Boys و حميد رضا و علی رضا در مجلس واقعاً خالی است. اين آقايان فکر کرده اند سياست بچه بازی است و می توان آن را به شوخی گرفت و فکر کرده اند که به همين راحتی تأييد صلاحيت می شوند تا بروند مجلس و دور هم بنشينند و به ريش ديگران بخندند و با خود بگویند: که اينها بر چه اساسی ما را تأييد صلاحيت کرده اند و حالا که تأييد صلاحيت شده ايم، مردم بر چه اساسی به ما رأی داده اند و پيش خودشان چی فکر می کردند که به ما رأی دادند. در اين دوره شاهد بودم که بسياری از چهره های آشنای سياسی که هم شناخت کافی از سياست دارند و هم برش کافی، در انتخابات شرکت نکردند. حتی چند نفر از دوستان بنده که از مديران ارشد و رده بالای دولتی هستند و در اين عرصه افراد شناخته شده ای می باشند و قبل از نام نويسی زمزمه آمدنشان بود، حاضر به ثبت نام نشدند. وقتی از اين دوستان می پرسيدم: چرا شما ثبت نام نکرديد؟ شما که شرايط مناسب را داريد. هم شناخت کافی داريد و هم تأييد صلاحيت می شويد، در جواب می گفتند: برای ما زود است. ما بايد فعلاً تجربه کسب کنيم و افراد اصلح تر از ما نيز وجود دارند. آنوقت اين آقايان بدو بدو می روند ستاد انتخابات برای نام نويسی که مبادا جا بمانند. اين کارها در شأن يک انسان مثلاً فهميده نيست و جای شرم دارد. اين قبيل کارها باعث می شود که در آن سوی مرزها به ما بخندند. در پايان اميدوارم اين دست آدم ها سر عقل بيايند و همچنین اميدوارم شورای محترم نگهبان و مسئولين وزارت کشور با در نظر گرفتن تمامی جوانب، اين افراد را رد صلاحيت کرده و زمينه حضور افراد اهل سياست را فراهم کنند. به اميد سربلندی و سرافرازی ايران اسلامی. فرزند اين سرزمين، علی محمّدی.

انتخابات مجلس هشتم

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 13:0 |

دست گذاشتم... 1

تقدیم به اونی که خودش میدونه کیه. این متن فقط برای تو

دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن

همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن

یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن

یا که مجنون میشن و تو کوچه ها جار میزنن

دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن

همه شاهزاده ها دربون دور خونشونن

دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه

شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه

دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش عسله

کمترین شعری که تو میشنوی از اون غزله

دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره

خورشید از شعله چشمای اونه که تب داره

دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن

مردشن، دیوونشن، مجنونشن، پرپرشن.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 23:36 |

دل اسیر

تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زيبايی
و من در پيش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دريايی ترينی، آبی و آرام و بی پايان
و من موج گرفتاری، اسير دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس ای عشق من امشب پريشانم
تو دنيای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنيای دور از غصه مهمانم.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 23:19 |

شب بارانی

پاييز را دوست دارم، چون فصل غم است...
غم را دوست دارم، چون حرف دل است...

دل را دوست دارم، چون عشق را به من آموخت...

عشق را دوست دارم، چون تو را با من آشنا کرد...

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 23:16 |

غروب

پس از آن غروب رفتن، اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر، تو بيا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن، چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای، گريه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام، بی تو خاليه نفسهام
قد بکش تو باور من، زير سايه بون دستام

خواب سبز رازقی باش، عاشق هميشگی باش

خسته ام از تلخی شب، تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم، خاليم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت، تشنه ام کوير لوتم

نميخوام آشفته باشم، آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه، حرفـمو نگفته باشم
.

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 21:46 |

یادداشتی برای بچه ها

سلام بچه ها. خیلی وقته برای شما ها یادداشتی نذاشتم. شاپور جان دایی٬ چطوری؟ برادرات٬ حشمت و بهادر چطورن؟ خواهرت گلناز چطوره؟ مامان بهار و بابا ممل چطورن؟ عمو یونی چطوره؟ خاله نسیم چی؟ اونم خوبه؟ دلم برای همتون به اندازه یه سر سوزن تنگ شده. دوست دارم هرچی زودتر ببینمتون. دوستون دارم. دایی علی.

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 20:2 |

يادداشتی برای مسعود 1

الان که دارم اين يادداشت رو می نويسم، خيلی از دستت ناراحتم. تو ديروز دل منو شکستی و باعث ناراحتی من شدی، که هيچ توجيهی هم نداره. شايد ديگران که خودت می دونی منظورم چه کسانی هستن، روزی صد بار دل منو ميشکنن و من به اين دست مسائل عادت کردم. من در اين مدت که با تو رفاقت کردم، تا به حال دلمو نشکسته بودی. حتی مواقعی بود که سرم داد زدی، ولی من ناراحت نمی شدم و به دل نمی گرفتم. چرا که با خودم می گفتم، اولاً من با مسعود رفيقم. اگه اينجوری خالی می شه، بذار بشه و من بايد کمکش کنم. تاوان رفاقت رو بايد داد. دوماً با خودم می گفتم، مسعود يک مدير دولتی هستش و شايد عصبانی بشه، شايد از شدت خستگی باشه، شايد از فشار کار زياد باشه، من نبايد به دل بگيرم و اگر مسعود در مواقعی سنگ صبور من بوده، منم بايد باشم. ياد خودم می افتادم و اون روزهايی که توی وزارت جهاد و وزارت امور خارجه و رياست جمهوری بودم. يادم می افتاد که، خيلی وقت ها عصبانی می شدم و خيلی وقت ها از کوره در می رفتم. پس اين دست مسائل رو طبيعی می دونم. ولی با تمام اين صحبت ها روز پنج شنبه منو ناراحت کردی و دلمو شکستی، البته برای اولين بار توی اين چند سال. من تو رفاقتم با تو مثل آينه بودم، صاف و ساده و کاملاً صادقانه با تو برخورد کردم. حتی به غير از يک موضوع، هيچ حرفی پشت سرت نزدم و اون حرفی که پشت سرت زده بودم رو خودم اومدم و بهت گفتم تا نکنه از دهن کس ديگه ای بشنوی. اگر تو رفاقت با من حرکتی ديدی که ناراحت شدی، انتظار دارم بهم خيلی رک بگی. نه اينکه اينجوری برخورد کنی و باعث بشی دل من بشکنه. راستشو بخوای از تو انتظار اين حرکت رو نداشتم. برخوردی که روز پنج شنبه با من کردی، اصلاً در شأن و شخصيت من نبود. يعنی اينقدر مقام و ارزش من پيش تو پائين اومده که... نمی دونم، شايد من خطا کردم. دوست دارم يک نفر بياد و به من بگه چرا یک مدت که از زمين و آسمون برای من می باره. نمی دونم، شايد حق کسی رو پايمال کردم که اين روزها اينجوری دارم تاوان می دم. نمی دانم چرا؟ شايد خطا کردم.  

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 19:43 |

یه روزی قدرمو میدونی

يه روزی قدرمو ميدونی كه ديره، روزی كه كسی سراغی ازت نميگيره
يه روز ميدونی من كی و چی بودم، روزی كه از نبودنم غصه ات ميگيره
باشه خوبم از كنارت ساده ميرم، با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا قدرمو ميدونی يه روزی، روزی كه از تو جدا ميشه مسيرم

قدرمو ميدونی يه روز، يادم ميفتی شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه، مثل يه آه سينه سوز
حسرت يک لحظه نگام، دلتنگ ميشی بد جور برام
اون روزها دور نيست به خدا، حتی به خوابت نميام

يه روزی قدرمو ميدونی كه ديره، اسم من از توی لحظه هات نميميره
ديگه نيستم اون شبهای پر ستاره، وقتی كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روز خدا كنه نباشه، نشنوم از رفتن من غصه داری
من ميبينم اون شبايی رو كه ديگه، واسه گريه شونه هامو كم مياری

قدرمو ميدونی يه روز، يادم ميوفتی شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه، مثل يه آه سينه سوز
حسرت يک لحظه نگام، دلتنگ ميشی بد جور برام
اون روزها دور نيست به خدا، حتی به خوابت نميام.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 13:51 |

دوستت دارم 3

تو را دوست دارم اما هرگز به تو نمی گويم.

تو را دوست دارم اما هرگز برای تو گريه نمی کنم.

تو را دوست دارم اما هرگز جلوی تو زانو نمی زنم.

از عشق تو می ميرم اما هرگز به تو نمی گويم از عشق تو مردم.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 13:49 |

به یادم باش

به یادم باش و باز تنهای تنها گوشه کلبه تاریکم

زانوی غم بغل کردم و می گریم

و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست؟

آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام

را عاشقانه پاک کند، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟

چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند

محتاجم به تو، می دانی؟ دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی

فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود

پس دستهایم تنهاست، می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم؟

بی تو، بی پناه، چه کنم؟

در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟

از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم، آه ای روزگار بی رحم

آوای عشقم را نگیر از من، دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من

به یادم باش تنها سر پناهم باش، بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند

مرا یاد میکنی هر دم، به یادم باش.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 11:55 |

چشم براه

چقدر چشم براهت بمانم تا برگردی. ديگر تصوير چهره ات از يادم رفته و ديگر عكسی هم ندارم تا در تنهايی و بی كسی با او سخن بگويم هيچكس نمی داند كه در درونم چه می كشم ولی روز به روز دلگيرتر می شوم و تنهاتر. ديگر نمی خندم، ديگر با كسی هم صحبت نيستم و آنقدر گوشه گير و غمگين شدم كه همه شک افتاده اند. می دانم كه نمی دانی بيمارم و درد می كشم. ولی حاضر نيستم به مطبی بروم و يا حتی قرصی برای درمان بخورم. روز به روز بدتر می شوم. شبها تا در اين چند ورق برايت چيزی ننويسم خوابم نمی برد. احساس می كنم كه تو هر شب منتظری كه با تو حرف بزنم ولی در خيال و درون اين دفتر دوست دارم كه هر روز برايت بنويسم. حتی شده چند خطی اينجوری راحت تر به خواب می روم. اگر روزی هزار بار افسوس می خوردم و آه می كشيدم، حالا ديگر يک بار هم در روز اين كار را انجام نمی دهم. براي اينكه دنيا ارزش اين چيزها را ندارد و بايد هر چه كه اين دنيا برايت تعيين كرده است را تحمل كنی. و گرنه می سوزی و هيچ از اين زندگی نمی فهمی. رفتنت قسمت بود. آمدنت و دوست داشتنت و اينكه چند وقت دور از هم خواهيم ماند را.... مهربانه آمدی، سنگدلانه رفتم. از شكفتن گفتی، از خزان سرودم ناگهان مه همه جا را گرفت. حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهای مهاجر رفتند. شب آمد و چراغها نيامدند. ظلمت آمد و چشمهايت نيامدند. شب چنان در دلم خيمه زد كه انگار هزاران سال قصد اقامت دارد. كاش نی ها از جدايی من و تو حكايت می كردند. ای كاش مولانا غزلی در وصف نگاه تو می سرود. كاش هيچ وقت نگاهت را ناديده نمی گرفتم. كاش كمال الملک تصوير تو را بر سر تاسر تالار قلبم نقاشی می كرد. اكنون می خواهم دنيا پنجره بشود و من از قاب آن به افق نگاه كنم و آن قدر دعا بخوانم كه تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايی. اكنون دوست دارم باغهای زمين را دور بريزم، آنگاه گلهای تازه ای بيافرينم و آنها را از صميم قلب به تو كه عزيزترينی و تنهاترين تقديم كنم. دوستت دارم.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 11:53 |

داستان عشق

زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسيکلت در دل شب می راندند و می راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند و دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من می ترسم.

مرد جوان: نه، اينجوری خيلی بهتره.

زن جوان: خواهش می کنم، من خيلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا می شه يواش تر برونی؟

مرد جوان: مرا محکم بگير.

زن جوان: خوب، حالا می شه يواشتر برونی؟

 مرد جوان: باشه، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری. آخه نمی تونم راحت برونم، اذيتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختمانی حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکی از دو سرنشين زنده ماند و ديگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود. پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 23:17 |

خداحافظ

خداحافظ همین حالا،

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید، به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها، بدونی بی تو و با تو، همین هست رسم این دنیا،

خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ همین حالا، خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 23:14 |

عشق 2

عشق يعنی خاطرات بی غبار

دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق يعنی يک تمنا، يک نياز

زمزمه از عاشقی با سوز و ساز.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 18:55 |

زندگی

زندگی  سخت نیست ما سختش می کنیم...

عشق قشنگ نیست ما قشنگش می کنیم...

دل ما تنگ نیست ما تنگش می کنیم...

دل هیچ کس از سنگ نیست ما سنگش می کنیم...

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 18:30 |

روز مبادا

برای گریه کردن دیر آمده ام    

اشکها هم به مهمانی خاطره ها رفته اند

بغضی که با درد نوازشم می دهد

سنگین شده است

به مانند گره ای شده است بر برهنه گلویم

سخت است نفس را حبس نمودن

و دمی چند منتظر ایستادن

مبادا...

مبادا که می گویم به یاد خود می افتم

آخر مرا برای روز مبادایی گذاشته بود

روزی که آمد و رفت

و هیچ سان نفهمیدم چگونه روزی بود.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 18:21 |

دستمال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
يک کم از طلای خود حراج ميکنی؟
عاشقم... با من ازدواج ميکنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای٬ خوش خيال کاغذی
توی ازدواج ما تو مچاله ميشی
چرک ميشی و تکه ای زباله ميشی
پس برو و بی خيال باش...، عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش

دستمال کاغذی دلش شکست، گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چونکه در دلش، دانه های اشک کاشت...

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 18:19 |

زندگی بازیست

زندگی بازیست

ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم

وای زین درد روان فرسای، من بازیگر بازیچه های دیگران بودم

گر چه می دانستم این افسانه را از پیش، زندگی بازیست

زندگی بازیست٬ زندگی بازیست٬ زندگی بازیست.

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 18:14 |

قلب، غم، تنهايی

قلب، غم و تنهايی هر سه هميشه با هم و همراهند. وقتی قلب داری، عاشق می شوی و وقتی عاشق می شوی، غمگينی و وقتی غمگينی تنهايی. اين روزها همه دردها يكسره و يكجا بر روی قلبم سنگينی می كنند. راز سرسپردن و آشنائی، راز وفاداری و صداقتم را فقط تو ميدانی. فقط تویی كه پای تمام دردهايم می نشينی، نوازشم ميكنی، دلداريم ميدهی و با تمام وجودت در آغوشم ميگيری. اين روزهای تيره، اين روزهای خالی از عاطفه برای من و تو اين روزهای سياه و پوچ. يک روز شايد و فقط شايد تمام ميشود. محبوبم... در تمام دقايق زندگی ات بياد داشته باش كه من و تو در ميان چه تيرگی هايی انيس و يار بوديم. خالص و بی آلايش برای تمام دردهای يكديگر و به پاس اين همه قداست فراموش نكن كه ما يكديگر را داشتيم.... شايد آرزوی تمام آرزوهايم را به گور ببرم. شايد روزی نباشم كه تحقق تمام حرفهای رنگی مان را ببينم. محبوبم... نهايت آبی آسمان را ببين٬ من و تو تا اوج تا آنجا كه هميشه و بی نهايت معنا شود با هم بوديم. وقتی بوی غربت و بوی ديوار غم كشيده ميدهند چه كسی جز تو باقی می ماند...

قلب، غم، تنهايی

|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 23:7 |

عشق کودکی

عشق کودکی

همه ما در کودکی عاشق شده ايم. اين زيباترين نوع عشق است. چرا که همه در عين سادگی، پاک بودن و معصوميت، همديگر را دوست دارند و عشق آنها، عشق حقيقی است. عشق آنها در عين معصوميت است. عشق آنها قيمت ندارد و هيچکس پايه اين عشق را بر مبنای رسيدن به اهداف خود بنا نمی کند. هيچکس برای رسيدن به آن عشق دروغ نمی گويد و ظاهرسازی نمی کند. هيچکس در دنيای کودکی دو رو نيست و اگر عاشق کسی باشد، واقعا عاشق اوست. ای کاش دنيای ما آدم بزرگ ها هم اينگونه بود. ولی افسوس که دنيای ما وارونه است.

|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 16:46 |

زندگی زيباست

زندگی زيباست. زندگی بالهای خوش رنگينش را بر آسمان زندگيمان گسترانيده و ما را در پرتو بالهای رنگينش نگاه ميدارد. اما گاه ممكن است كه ما پرنده خوشبختيمان را پرواز دهيم و باز در جستجوی خوشبختی كاذب، خويشتن را اسير و مقهور سازيم....... می شود با پاكی يک لبخند زندگی كرد و در اضطراب يک نگاه آرام بود و به جنگی انديشيد و باران خورده قطرات باران را احساس کرد و نبض زندگی در رگه های سكون يک سنگ را ديد. می شود حصار ثانيه ها را در هم شكست و ساعتها به تماشای رقص پيچک نشست و در غبار يک لبخند به جستجوی يک دل رفت. كوله بار عاطفه را در دست گرفت وهمراه نسيم دست بر گونه گلبرگ كشيد و به قاصدک خسته نباشيد گفت. و در هراس يک كبوتر و فرار گنجشک بر سر نگاه خود فرياد كشيد. می شود غربت يک جاده را با قدمهای نرم احساس، پيمود و برفها را آب كرد و با سر انگشت محبت پنجره ها را گشود و در آن سوی پاييز به تماشای بهار نشست. می شود دست در دست هم از چهار راه سادگی گذشت و به كوچه رويا رفت، كنار جوی زلال مهربانی نشست و خنده را در آرامش آب ديد.

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:31 |

آموخته ام که... 2

آموخته ام که هر چه زمان کمتری داشته باشم، کارهای بيشتری را انجام می دهم.

آموخته ام آن زمانی که هيچ کاری نمی توانم برای کسی انجام دهم، می توانم برای او دعا کنم.

آموخته ام وقتی که کودک چند ماهه شما با دست کوچکش، انگشت کوچک شما را می گيرد، شما را به اسارت زندگی می کشد.

آموخته ام که همه کسانی که با شما زندگی می کنند، شايستگی برخورداری از لبخند شيرين شما را دارا می باشند.

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:29 |

عشق 1

چقدر عشق زیباست. عشق زیباترین و قشنگترین عنصری است که خداوند در وجود انسان قرار داده. سعی کنیم از این عشق٬ این قشنگترین عنصر٬ درست استفاده کنیم و از طریق این عشق با احساسات دیگران بازی نکنیم.

عشق 1

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:21 |

فرشته من

فرشته من

فرشته من کجايی که دلم برات خيلی تنگ شده.

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 13:36 |

عادت پروانگی
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يک جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی كه در تنهايی ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنكه می دانم تو هرگز ياد مرا با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرتو ترديد
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض كوچک يک ابر
نمی دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 22:36 |

برای تو... 1

تقديم به آبجی بهاره نازم. به ياد اون روزها

همين امشب فقط امشب فقط همبغض من باش
همين يک شب فقط مثل خود عاشق شدن باش

رو گلدون رفاقت، بريز عطر سخاوت، بپاش رنگ طراوت
ببار ای ابركم بر من ببار و ساده تر شو
ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو اين باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره
اگه پر ميوه يی پر سايه يی افتاده تر شو.

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 22:34 |

دلم تنگه

دلم برای همتون تنگ شده مخصوصا برای تو. دوست دارم هرچی زودتر ببینمتون.

دلم تنگه

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 20:25 |

برای آبجی بهاره گلم 2

سلام آبجی بهاره عزیزم. نامه به دستم رسید. دعا کن فردا همه چی درست بشه و از هر سه تا جلسه موفق بیرون بیام. فقط دعا کن. دلم برای تو با همه بچه ها تنگ شده. نظر بذار بی معرفت.

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 20:18 |

یادش بخیر... 2

یادش بخیر٬ کاش هنوز همون روزها بودش. روزهای خوبی بود. کسی به کار آدم کاری نداشت. از دنیا چیزی نمی فهمید. این همه غم و غصه نداشت. این همه حرص نمی خورد. چون معصوم بود.

يادش بخير... 2

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 20:4 |

یادش بخیر... 1

یادش بخیر٬ کاش هنوز همون روزها بودش.

يادش بخير... 1

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 20:0 |

دلم گرفته... 3

دلم گرفته... 3

بازم دلم گرفته و دلم تنگه. دلم برای بچه ها تنگ شده. دلم برای تو خیلی تنگ شده. دوست دارم.

 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 19:19 |

بازم دوست دارم

بازم هنوز دوست دارم.

بازم دوست دارم

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 19:5 |