برای تو برای تو می نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.
تويی که تصور حضورت سينه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کوير قلبم از تو برای تو می نويسم.
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعری می سرودم آنگاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزيدم.
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شايد جاده ای دور هنوز بوی خوب پيراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد.
|
+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 21:11
|