آفتاب فقر چون بر من بتافت
هر دو عالم هم ز يک روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب
من بماندم باز شد آبی به آب
هر چه گاهی بردم و گه باختم
حجله در آب سياه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند
سايه ماندم، ذره ای پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
می نيابم اين زمان آن قطره باز
گر چه گم گشتن نه كار هر كسی ست
در فنا گم گشتم و چون من بسی ست
كيست در عالم ز ماهی تا به ماه
كاو نخواهد گشت گم اين جايگاه.
|
+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:43
|